باران

ببار اي باران ببارببار كه باز دلم گرفتهدلم گرفته از بي رحمي روزگارببار تا بلكه بازم تو بتواني سنگ صبور اين دل شویببار تا فقط تو شاهد باريدن من باشيببار تا غرور اين دل، بيشتر از اين جلوي غريبه ها نشكنهببار اي باران ببارانقدر ببار تا در سيلاب خروشانت هر كسي كه عاشق نيست غرق شودببار و اين دل تشنه محبت را سيراب كنببار تا باريدنم در بارش تو محو شود...هنوز دست هایم
در دست های تو بود
که باران بارید
تو رفتی چتر بیاوری
و من هنوز که هنوز است
روی این نیمکت
منتظرم
که یا باران بند بیاید
یا تو با چتر
یا تو بی چتر
فقط برگردیببار باران...ببار
چه زيبا مي خواند
چه زيبا مي بارد
با ترنم باران به آن روزها مي انديشم
لحظه هايي که در کنار تو بودم
مي گفتي وقت باران به ياد حرفهايم مي افتي
حرفهايي که در ترنم باران مي سرودم
من نيز صداي گرم ترا مي شنوم
ببار باران
بيشتر
دلم براي صدايش تنگ شده
ببارمن زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشممن تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم...
چتر روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را ، با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران میرسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟!
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
نه از خاکی که باران ، غبار را از آن ربوده است...
هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۱:۱۳ ب.ظ توسط بهار
|